داستان های کوتاه | ||
|
داستان تمنا خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |